تبلیغات
استاد، علامه محمدرضا حکیمی
 

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سپیده‌ی آشنا به قلم استاد محمدرضا حکیمی

     سپیده‌ی آشنا به قلم استاد حکیمی، روایتی‌است ادبی، زیبا و عمیق از انسان و انسانیّت، عشق و عبادت، ایثار و شهادت، حق و باطل، عقل و جهل، حرص و طمع، سعادت و تباهی، آگاهی و بی‌خبری، سپیدی و سیاهی و... که همه در دو شب و روزی که عاشورا در آن گذشت به اوج خود رسید و هشداریست ژرف و عمیق به آنانی که نام حسین علیه السلام را بر لب ولی آگاهانه یا از روی جهل و نادانی دل و عمل در گرو یزیدیان دارند، و بیانیست شیوا و عمیق از

«اِن لَم یَکُن لَکُم دینٌ فَکُونُوا اَحراراً فی دُنیاکُم: اگر دین ندارید در دنیایتان آزاده باشید»

سپیده‌ی آشنا

به قلم: استاد محمدرضا حکیمی

     سیاهی شب سنگین شده، سکوتی رعب آور همه جا را فراگرفته بود. هوا هم‌چون نگاه وحشتناک غارها حرکتی نداشت. صحرا خاموش بود و سیاه و سایه‌ی مرگ و نیستی ...

....به هر طرف چیره. نهر فرات در دل سیاهی، از میان نخلستان‌های انبوه می‌گذشت و یک‌نواخت به طرف نشیب‌های در تاریکی فرورفته، سرازیر می‌شد. صدای غمگینش در میان نخل‌ها می‌پیچید و آهسته از گوش‌ها می‌افتاد. گاه جغدی از گوشه‌ای بر‌می‌خاست و به زودی باز بر لب چاهی یا بر شاخ نخلی می‌نشست و از وحشت و تاریکی، فغانی از دل بر نمی‌آورد. کم‌کم بوته‌های خار در کنار و گوشه‌ی دشت سایه می‌انداختند و تخته سنگ‌های بزرگی که بی‌هیچ خودبینی، نقش زمین شده بودند، دیده می‌شدند. فروغ بی‌رنگ مهتاب به آرامی پهن می‌گشت ولی غم اندود بود و درست بر آن صحنه نمی‌تابید، خاک های غم آلود بیشتر روشنی را به خود می‌گرفتند و از انعکاس آن می کاستند.

     ماه، این مشعل آسمانی که هر شب از فراز اقیانوس‌ها و دشت‌ها، تپه‌ها و روستاها، کاخ‌ها و کوخ‌ها، شهرها و دانشکده‌ها و دبیرستان‌ها و ... می‌گذرد و به نتایج کردار روزانه‌ی انسان‌ها خیره می‌نگرد، چون انسانی ترسیده از دخمه‌ای مهیب، آهسته آهسته پیش می‌آمد و پرتو خود را مانند شمع‌های لرزانی که بر فراز معابد روشن می‌کنند، بر گرد و غبار فرونشسته‌ی خون‌رنگ می‌لغزاند و دائم به‌سان دختران پاک و معصومی که از مستمندی آستین بر چهره می‌گیرند، روی در لکه ابرهای تیره می‌کشید. شاید می‌خواست آن دشت درست روشن نشود. شاید از سیاه‌کاری انسان‌ها شرمگین شده بود و اگر می‌توانست خود را پشت افق‌های دور می‌افکند یا در اعماق اقیانوس‌ها غرق می‌ساخت.

     ستارگان نیز مانند چراغ نیمه مرده‌ی شبانان که در شب‌های سرد طوفانی در پناه قله‌ها به سر می‌برند، فروغ کم سو و از هم گسسته‌ی خود را بر سطح سیاه افق رها میکردند و حیرت‌زده هر یک از گوشه‌ای، دیده به لاشه‌ی زمین دوخته، فجایع بشریت را می‌نگریستند و می‌خواستند حضیضی بیابند و خود را در آن افکنند.

     فرات هم‌چنان می‌گذشت اما دانسته نمی‌شد. شاید از این سیاهْ دشت غمناک به آن سوی بیابان‌های وسیعی که دست ستم‌آلود، فضایشان را نفشرده بود پیامی می‌برد. شاید آوایی ضعیف از طفلکی ناتوان در جست و جوی کمی آب، در میان نی‌های کنار نهر گم شده بود و هنوز به گوشش می‌رسید. هرگونه بود از لای صخره‌ها و روی توده‌های شن می‌گذشت، جز وحشت و هراس و جز اندوزه و ماتم چیزی نمی‌دید و از هستی در آن وادی، جز فشرده ای از شدایدٍ استخوان سوز، نمونه ای به جای نبود...

     این اندوه وحشی و سیاهی پر بیم بر سراپرده‌ی سوختگان هم حکومت داشت؛ آن‌ها هم جز این که میان سنگلاخ‌ها و خارها، کودکان از دست رفته را جست و جو کنند یا برای اطفال از عطش سوخته، قطره‌ی آبی بیابند، دیگر رمقی نداشتند. دیگر زندگی برای آنان مفهومی نداشت. جز تابلوی نمودار نقشی جاوید از غمی جاودان... .

    در کنار این حادثه‌ی بزرگ که اندوهش چون رشته کوه‌هاٰ اطراف آن بیابان را گرفته بود، اگر در اردوگاه به‌هم پاشیده‌ی کوفیان، به خاطر از پای درآوردن سنگرداران عدالت، نشاطی برپا بود، موسیقی نواخته می‌شد، جامی دست به دست می‌گشت، اثری نداشت. جنایتکاران که روز همه‌گونه جنایات را مرتکب می‌شوند و ارزش انسان را نادیده گرفته حقوق مردم را نیست و نابود می‌کنند، میخواهند وجدان ناراحت و درون پرغوغا و چندشناک خود را با شب نشینی‌ها، با نواختن موسیقی و باده‌گساری برطرف کنند ولی کجا و چگونه؟ مگر اندوه انسان‌ها، شادی دژخیمان را تهدید نمی کند؟ مگر اشک سیه‌روزان که سیل حوادث را هدایت می‌کند، به استحکام کاخ پوشالی جبّاران به سُخره نمی‌نگرد؟

     امشب در این پهنه مُوحش، مردان بزرگی سر به آستان شهادت نهاده‌اند که شعار آزادی بخش «اِن لَم یَکُن لَکُم دینٌ فَکُونُوا اَحراراً فی دُنیاکُم» را که همراه فریادهای خشماهنگِ رهبرشان در میدان کارزار طنین می‌افکند، با خون خود نقشِ آن مرز و بوم پرآشوب کردند. همان مردان عالم و پارسا و فروتن و قهرمان و شب‌زنده‌داری که پیکرهای رشید و چهره‌های باز و در فروغ ایمان فرورفته‌شان، مظهر یک مسلمان کامل بود و چشمان جذّاب و نگاه انسان دوستانه و پر مهرشان آینه‌ی روان‌های تابناک و به گفته‌ی حبیب‌بن مظاهر: «همه تالیان قرآن و سَحَر کوشان در عبادت بودند».

     دیشب پس از امضای طومار عشق و فداکاری، میان خیمه‌ها در تهجّد و نیایش فرو رفتند و در برابر آفریدگار هستی و عظمت آفرینش، برای آخرین‌بار چهره به خاک ساییدند و با زمزمه‌ای درهم آمیخته و گیرا و یک آهنگ هم چون زمزمه‌ی زنبوران کندو در ذکر خدا غرق شدند و به انتظار دمیدن آخرین سپیده‌ی زندگی و افتخار آمیزترین روز عمر نشسته بودند. با نماز و دعا و کتاب خدا وداع می‌کردند و صوت قرآنشان روح‌نواز ملکوتیان بود. قرآن می‌خواندند و می‌گفتند: ای کتاب مقدّس، ما نسبت به تو وفادار بودیم. ای سربازان صدر اسلام که در دامنه‌ی کوه‌های آتشین مکّه به خاک افتاده‌اید، ما به فداکاری شما احترام گذاشتیم و ای حسین، ای پایگاه عظمت‌ها و فضیلت‌ها، ای فرشته‌ی رحمت و هدایت، ما در برابر تو چون قربانی‌ای که در پیشگاه معبود، قربان شود، جان خود را فدا خواهیم کرد.

     این وضع آخرین شب شهیدان بود تا کم‌کم سپیده‌ی آشنا که در تَهَجُّدها دمیدنش را بسیار دیده بودند دمید و خورشید از کرانه‌های افق شرقی، همراه پیام مرگی خونین سر برآورد. یاران حسین با ارواح سبک‌بال که دیگر از اسرار مرگ و اعماق هستی و فرجام کار شهیدان آگاه شده بودند، در راه شهادت و دفاع از مقدسات اسلام بر هم سبقت می‌جستند...

     تا سرانجام با گذشتن این روز عجیب با پیکرهای خونین در این دشت خوابیدند. این دو شبِ مردان حق بود و در این فاصله‌ی کم که خورشید یک بار این لاشه‌ی خاکی را روشن کرده بود، آنان چه فاصله‌ی عمیقی را طی کرده بودند.

     دیشب تاریخ بشریّت چنین شهدایی نداشت و امشب آنان در گذرگاهش خفته‌اند. دیشب انسانیّت عمیق، چنین پشتوانه‌هایی نداشت و امشب کهن‌ترین رشته‌ی کوه‌هایی که حافظِ مرز انسانیّت‌اند، در این تاریک زار صف کشیده‌اند. آری، قرن‌ها عظمت و آزادگی را در میان نهاده بودند.

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : محسن زهتابچی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان