تبلیغات
استاد، علامه محمدرضا حکیمی
 

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

مصطفی عالی نسب در نگاه استاد، علامه محمدرضا حكیمی-۱

گفتگو با استاد محمدرضا حكیمی

عالی نسب، معیار یك زندگی
بخش اول/كریم فیضی

اشاره:

مطلبی كه در زیر می آید، گفت وگویی است كه بیش از 20 ماه پیش، در آخرین روزهای سال 86 با استاد علامه محمدرضاحكیمی انجام شد و سال گذشته، اوایل تیرماه، مقارن با سومین سال درگذشت مرحوم سید مصطفی عالی نسب به چاپ رسید . نظر به پرباری این گفتگو كه بی تردید یكی از نادرترین بحث ها و گفت و گو های انجام شده با استاد حكیمی است و همچنین به درخواست تعدادی از خوانندگان گرامی، این مطلب را دیگر بار به خوانندگان گرامی تقدیم می كنیم، با این امید كه مشی علوی استاد و مرحوم عالی نسب بیش از پیش مورد توجه قرار بگیرد.

***

چهار دهه پیش كه زلزله‌ای مهیب و اندوهبار در بویین‌زهرا روی داد، ...

... صرف‌نظر از آن فاجعه‌ سهمگینی كه روی داد و به حیات چندین هزار انسان پایان بخشید و در میان اندوهان گسترده‌ همه‌ كسانی كه به نحوی از آن اطلاع یافتند، عمل انسان‌دوستانه‌ یك قهرمان در جمع‌آوری كمك‌های مردم به نفع زلزله‌زدگان بازتابی فراوان یافت و در كارنامه‌ اخلاقی وی به زیبایی و درستی ثبت شد. آن قهرمان، جهان پهلوان غلامرضا تختی بود كه ورزش و قهرمانی را با اخلاقی انسانی ـ كه در مروت تجلی می‌یابد ـ همراه كرده بود و علاوه بر جوانی و مردی، جوانمرد بود.‌

درست در همان زمان و در همان حادثه، اتفاقی دیگر روی داد كه كسی از آن مطلع نشد و آن تجلی عاطفه‌ مردی اقتصادی بود كه درست در اولین لحظه‌های وقوع سانحه، پیش از آن كه گروه‌ها خود را به آنجا برسانند، به تنهایی عزم رفتن و حضور در كوران حادثه می‌نماید، با همتی بزرگ و عشقی انسانی و اسباب و لوازمی كه یك انسان می‌تواند داشته باشد و با خود همراه ببرد. او كسی نبود جز سیدمصطفی عالی‌نسب؛ اما از این حادثه اكنون مردی خبر دارد كه بی‌گمان راوی حقیقت‌هاست. صورت عالی‌نسب را كم نیستند كسانی كه می‌شناسند، اما سیرت او را افراد زیادی نشناختند. استاد محمدرضا حكیمی، نویسنده‌ «الحیاه» و هرآنچه به تفكر الحیاتی مربوط می‌گردد، از شناسندگان سیدمصطفی عالی‌نسب است و نه تنها آشنا با او.‌

سالها پیش از آنكه مرحوم عالی‌نسب از دنیا برود، استاد حكیمی روزی از عالی‌نسب سخن گفت. این امر، از كسی كه هرگز در باب كسی سخن سلبی و ایجابی نمی‌گوید، در حق كسی كه هنوز در قید حیات بود، برایم شگفتی‌آفرین بود. اما شگفت‌تر از این، مطالبی بود كه می‌گفت؛ مردی با روحیاتی سرشار از انسان‌مداری و قلبی به بزرگی محبت‌های بیكران. روایت شدن عالی‌نسب از زبان مردی كه همه می‌دانند سخن به گزاف نمی‌گشاید، كافی بود تا شك نكنم كه: عالی‌نسب از پدیده‌های پرارزش روزگار ماست و شاید هم پدیده‌ای نادر و كم‌پیدا.‌

زمان گذشت و من هر چه از استاد حكیمی درخصوص عالی‌نسب شنیده بودم، به خاطر داشتم. درست در بحبوحه‌ انتخابات نهم ریاست جمهوری، آن سید بزرگوار پس از یك دوره‌ جانكاه بیماری رخت از هستی بركشید. هنوز خبر رسماً اعلام نشده بود كه دوستی از طرف استاد حكیمی پیغام آورد كه:« زود و هرچه زودتر خودت را به منزل استاد برسان!» وقتی به منزل استاد رفتم، خبر ارتحال ایشان را به من داد و خواست همه‌ روزنامه‌ها، نشریات و اخباری را كه درباره‌ زندگی و مرگ آن مرحوم منتشر می‌شود، تهیه كنم و با نیت ادای دین به مردی كه به اسلام و ایران و انسان خدمت كرده است، به فكر تألیف یك یادنامه یا كتابی باشم كه از قوت تألیف و استناد علمی برخوردار باشد.‌

آنچه از مطالب منتشره جمع‌آوری كردم، علاوه بر تكراری بودن، فاقد هر نوع عمق و اتقان بود و از اظهار تأسف فراتر نمی‌رفت.‌

چند سال دیگر گذشت. روز بیست و سوم رمضان سال پیش به حضور استاد حكیمی رفتم. با اینكه چند سال گذشته بود، باز از عالی‌نسب سخن گفت و پرسیدند كه چه كرده‌ام. پیش از آنكه جوابم قانعش كند، برخاست و از میان قفسه كتابهای خویش پاكتی را آورد كه روی آن نوشته شده بود: مطالب مرحوم عالی‌نسب. دیدم تمام آنچه را كه می‌شد از بریده‌های روزنامه‌ها جمع كرد، جمع كرده‌اند. خود همین اهتمام، جای تردید باقی نمی‌گذاشت كه: استاد حكیمی درخصوص عالی‌نسب دغدغه‌ای دارد كه رهایش نمی‌كند و فكرش را مشغول كرده است. در میان آنچه آن روز استاد در اختیار من گذاشت، مجله‌ای نسبتاً پرحجم وجود داشت كه در آن با جمعی مصاحبه شده بود، جز محمدرضا حكیمی كه به طبع به ایشان دسترسی نداشته‌اند، یا كیفیت شناخت ایشان را از عالی‌نسب نمی‌دانسته‌اند.‌

استاد از من خواست علاوه بر استفاده از تك‌تك گفتارهای آن مجله، با مصاحبه‌شونده‌های آن مجله مجدداً و كسانی دیگر نیز گفتگو كنم و كتابی تألیف كنم. پیشنهاد كردم با خود استاد در این زمینه گفتگویی داشته باشم، اما حال عمومی‌شان برای گفتگو مساعد نبود. كاری كه باید می‌كردم، این بود كه قول این كار را بگیرم و منتظر روزی باشم كه این اتفاق بیفتد.‌

آنچه پیش روی دارید، گفتارهایی است عمیق و پرمعنا از ناحیه‌ دوستی همچون حكیمی در حق دوستی همچون عالی‌نسب. چیزی به این گفتار نمی‌افزایم، جز یك امید. امید كه در میان لایه‌های انبوه گفتارهایی كه از حنجره‌ اصوات برمی‌خیزد و در گوشها می‌نشیند، گفتارهایی كه چونان چشمه از دل برمی‌خیزد، بیش و بیشتر شود و مهمتر از آن: افزون باد صبحگاهانی كه سپیده‌هایی از جنس مهر، محبت، انسانیت، مردی و حقیقت دوستی را به ارمغان می‌آورند. همین و بس! این كمترین كوچكتر از آن است كه در باب استاد حكیمی سخن بگوید و استاد حكیمی بسیار بزرگتر از آنكه كسی چون من درخصوص او قلم را به گفتار وادارد. در این میان آنچه شنیدنی است، روایت مردی است كه حكیمی روایت او را به مثابه‌ یك تكلیف چندین سال است كه بر دوش می‌كشد و به زبان می‌آورد. نمی‌دانم كه آیا این گفتگو خواهد توانست اندكی از بار این تكلیف مقدس را از دوش یك انسان بردارد یا نه!؟

‌***

موضوع صحبت ما زندگی و شخصیت مرحوم عالی‌نسب است و رفاقت و روابط شما. پیش از هر چیز بجاست كه نخست مطلبی درباره‌ انسان و زندگی بیان بفرمایید.

درباره‌ مرحوم عالی‌نسب نكته‌ها و مطالبی وجود دارد كه برای هر انسانی آموزنده است، به‌خصوص برای اهل تمكّن، اهل مال و ثروت و اهل تفكّر. قبلاً باید این را عرض بكنم كه قرآن می‌فرماید: «ان لیس للانسان الّا ما سعی و ان سعیه سوف یُری». یعنی: حقیقت این حیات و حقیقت این زندگی و آنچه برای انسان مهم است، سعیی است كه كرده است، سعی در جهت خیر. اگر سعی در جهت شرّ هم كرده باشد، همین‌طور است. آن وقت، به‌طور طبیعی، خداوند متعال، برای این سعی، وسایلی را هم در اختیار انسان قرار داده است.‌

بدن انسان و شعور انسان از این دسته است. شعور واقعی، آدمی را وادار به سعی می‌كند و او می‌فهمد كه دنیا جای سعی است و هر چیزی درحال سعی می‌باشد. بعد از آن نوبت به عمل می‌رسد، اما اولین وسیله‌ سعی، خود بدن است كه با آن و همین بدن، سعی‌های مختلفی می‌توان انجام داد. وسیله‌های بعدی، چیزهایی است كه در زندگی در اختیار انسان قرار می‌گیرد. هر چیزی، از وسایل سعی و كسب اجر و درجات و آرامش ابدی به شمار می‌رود.‌

در دنیای ماده و احتیاج، یكی از مهمترین وسایل برای همین سعی، سرمایه، ثروت و پول است كه انسان به طرق مختلف به دست آورده باشد. در ثروت یك سعی، در اوّل برای این است كه مال و ثروت از راه مشروع كسب شود. یعنی خود مال‌ها و ثروت، محل سعی است. یك سعی دیگر این است كه حقوق شرعی مال و ثروت ادا شود. حقوق شرعی كه می‌گوییم، اعم از آن است كه به حسب شرع واجب است، یا آنچه كه برحسب عقل واجب است؛ عقلی كه شرع هم آن را تأیید كرده است، مثل مواردی كه فرض بفرمایید، حقوق شرعی هرچه بوده، ادا شده است، ولی هنوز در جامعه فقر و محرومیت برطرف نشده است و این هم البته در قرآن تحت عنوان «حق معلوم» و در روایات، «زكات باطنه» مطرح شده است و در كتاب الحیاه در فصل «الزكاه الباطنه» كاملاً مطرح گشته است.‌

زكات باطنه را فقها غالباً مطرح نكرده و جزو اخلاقیات محسوب كرده‌اند ولی بزرگان سلف آن را جدّی گرفته‌اند، بعضی‌ها هم واجب دانسته‌اند، چون روایات زیادی دارد. صاحب جواهر می‌گوید: مردد هستم و نمی‌دانم چه كار كنم. از یك طرف مالی كه واجب باشد پرداختش در زكات و خمس منحصر است. از این طرف هم مسئله حق معلوم خیلی جدّی است و امر خیلی مؤكدی است.‌

پس از این بحثها، یكی از مراحل سعی، مال و ثروت است. اینكه در بعضی از روایات از مال تعریف شده است، از این جهت است. نفس مال تعریفی ندارد. در چــه جــهت مصرف شـدنـش تعریف دارد. در روایات وارد شده است: نعم العون علی‌الآخره. این مال تعریف دارد. والّا آنقدر در روایات از مال و ثروت و تكاثر مذمت وارد شده است كه حد ندارد.‌

با نظر به آنچه بیان فرمودید، اگر بخواهید از یك سرمشق اجتماعی و اقتصادی نام ببرید، از چه كسی نام می‌برید؟

یكی از انسانهایی كه در زمان ما، واقعاً به حق و به درجه كمال، از ثروت و دارایی خود استفاده كرد و در واقع ثروت را به دست می‌آورد، برای خدمت و كمك به انسان محروم، مرحوم حاج سیدمصطفی عالی‌نسب بود. تقریباً می‌توان ادعا كرد، در جهت صرف مال در راه مردم و انسانهای محروم و فكر و فرهنگ، نظیرش دیده نشده است. مثلاً تعداد زیادی دبیرستان كه ایشان در روستاها ساخته است، عدد بالایی است. این اواخر هم بیمارستانی در تبریز ساخت كه در خاورمیانه بی‌نظیر است. بنده مقداری خاطرات از ایشان دارم كه امیدوارم برای همه سرمشق باشد.‌

آشنایی شما با این شخصیت چه زمانی و چگونه شروع شد؟

اول آشنایی ما با ایشان سال 1334 بود. آیت‌الله میلانی در سال 1333، در مشهد مستقر شده بودند. در 34 ایشان با مرحوم علامه جعفری به مشهد آمد و آشنا شدیم و این آشنایی ادامه پیدا كرد و پیدا كرد تا همین اواخر.

من یادم هست كه آن زمان كتاب معروف استاد جعفری «ارتباط انسان - جهان» هنوز چاپ نشده بود و خطی بود، در پوشه‌ای در دستشان با خطی زیبا روی كاغذهای بزرگ. بعد مرحوم آقای حاج شیخ‌محمد آخوندی این كتاب را در تهران چاپ كرد. بعدها من به تهران آمدم و سه روز در منزل آقای عالی‌نسب مهمان بودم. منزل ایشان به قدری تمیز بود كه گفتنی نیست. اما سفره كه پهن می‌شد، خیلی ساده بود، یك پارچ آب و لیوان با یك نوع غذا. یك روز، مقداری ماست هم اضافه شده بود، گفتند:«این را پسرم سیدحسین خریده است.»

ایشان اصلاً با اسراف و تجمّل میانه‌ای نداشت و می‌گفت: «مردمی هستند كه شام ندارند بخورند، چه معنایی دارد ما چند جور غذا بخوریم؟»بنابراین همیشه به یك نوع غذا اكتفا می‌كرد.‌

من به نظرم رسید كه چون آقای عالی‌نسب ماشین و راننده دارند، من هم هنوز تهران را نمی‌شناسم، بد نیست كه از ایشان بخواهم تهران را بگردم و با جاهای مختلف آشنا شوم. چون یكی دو سفر بیشتر به تهران نیامده بودم. صبح نشسته بودیم تا راننده بیاید و كمی هم دیر شد. یك دفعه یك شخصی به نام آقای زرّینه آمد كه خیلی به او احترام گذاشتند و بالا نشاندند و چایی دادند. من فكر كردم: این شخص لابد یكی از همكارانشان است. دیگر كسی هم نیامد و چند دقیقه بعد فرمودند: «بفرمایید برویم!» دیدم عجب! راننده همین آقای زرّینه است. دیدم با این عزت و احترام و: «آقای زرّینه بفرمایید!» این راننده‌ای نیست كه ما فكر می‌كردیم كه برویم، سوار شویم و بگوییم: اینجا بایست، آنجا دور بزن! بنابراین به سبزه میدان كه رسیدیم و ایشان را پیاده كرد كه به محل كارشان بروند، من هم پیاده شدم و گفتم: «حاج‌آقا در برنامه‌ من تغییراتی به‌وجود آمد، برنامه دیدن تهران، بماند برای وقتی دیگر.» از آنجا خداحافظی كردم و رفتم چون آن راننده‌ای نبود كه من بتوانم به او چیزی بگویم.‌

اخلاق و منش كاری ایشان چطور بود؟ آیا مشخصه‌ خاصی در این زمینه داشتند كه بتوان به آن اشاره كرد؟

یكی از خاطره‌های فوق‌العاده جالبی كه از ایشان داریم، این است كه: یكی از مهندسهای كارخانه ایشان، زیر گوش یكی از كارگران كم‌سن و سال سیلی زده بود. آقای عالی‌نسب وقتی از این جریان مطلع می‌شود، مهندس را به دفترش می‌خواند و به او كه تحصیل كرده دانشگاههای خارج بود، می‌گوید: «فلانی! شما می‌دانید كه از پنجه‌های شما، برای من طلا می‌ریزد. اما دستی كه زیر گوش كارگر بزند، آن دست دیگر برای من ارزشی ندارد. بفرمایید به حسابداری و تصفیه‌حساب كنید و از فردا تشریف نیاورید!»‌

از طرف دیگر این خصوصیت را هم داشتند كه چند ده متر مانده به كارخانه، از ماشین پیاده می‌شد و پیاده وارد كارخانه می‌شد و نظرشان این بود كه: «یك وقت خدای نكرده، غروری مرا نگیرد و كارگران احساس نكنند من با آنها فرق دارم.» بنابراین هیچ وقت سواره و با ماشین وارد كارخانه‌هایش نمی‌شد كه: محیط كار مقدّس است!‌

معروف است كه كارخانه كارتن‌سازی مرحوم عالی نسب در یك حادثه طعمه حریق شد. آیا شما از جوانب آن چیزی می‌دانید؟ واكنش مرحوم عالی‌نسب چه بود؟

یكی دیگر از داستانهای مهم زندگی مرحوم آقای عالی‌نسب، سوختن و خاكستر شدن كارخانه‌ كارتن‌سازی است. می‌دانید كه ایشان در اصل صاحب كارخانه سماورسازی بود و كارشان هم ساختن سماورهای خانگی بود و كاری به كارتن‌سازی نداشتند.‌آن زمان مسئله بسته‌بندی در ایران تازه درحال مطرح شدن بود و الآن هم كه به حد افراط رسیده است! كارتن مسئله مهمی شده بود. آن وقت یهودیها در ایران كارخانه كارتن‌سازی داشتند.

ایشان از ترس اینكه نكند بازار مسلمانان به دست یهودیها بیفتد و مسلمانان محتاج آنها بشوند، تصمیم می‌گیرد كارخانه‌ای دایر كند و خیلی هم برای اینكه پا بگیرد و راه بیفتد، زحمت كشید و سعی‌شان هم این بود كه كار كارخانه‌ ایشان خیلی بهتر از كار كارخانه دیگران باشد؛ امّا از آن جهت كه آقای عالی‌نسب سوابقی داشت و در جریان نهضت ملی شدن نفت از مرحوم دكترمصدق حمایت كرده بود، دولت میانه‌ خوبی با ایشان نداشت و مساعدت نمی‌كرد؛ ولی برعكس در مسائل مربوط به گمرك و... به آن كارخانه خیلی آسان می‌گرفت و از هر جهت ارفاق می‌نمود.


می‌گفتند: رقابت را به جایی رساندیم كه معادله برعكس شد و دیگر نمی‌توانستند به ما سخت بگیرند و یك مدت بعد عمده كارتن بازار را ما می‌دادیم. كارخانه در اوج فعالیت خودش دچار حادثه‌ای غیرمنتظره شد و یك فانتوم سقوط كرد و درست روی همین كارخانه افتاد و همه چیز را به خاكستر تبدیل كرد. عده‌ای می‌گفتند: این حادثه، از طرف دولت برای صدمه زدن به ایشان صورت گرفته است؛ اما این بعید است، چون با توجه به قیمت سنگین یك فانتوم و خلبان فوق‌العاده‌ای كه آن را هدایت می‌كرد، نمی‌توان آن را عمدی دانست. بنابراین یك اتفاق طبیعی بوده است، منتها عجیب بود كه درست روی كارخانه ایشان ساقط شد و كارخانه‌ای كه تار و پود آن كاغذ و كارتن بود، به صورت كامل آتش گرفت و خاكستر شد. وقتی این حادثه را به آقای عالی‌نسب خبر می‌دهند، نخستین چیزی كه می‌پرسد، این بود كه:«آیا به كسی صدمه‌ای نرسید؟» وقتی می‌گویند: نخیر، می‌گوید: الحمدللّه! یعنی تنها چیزی كه در یك چنین موقعیتی برای ایشان مطرح بود، این بود كه از بینی كسی خون نیامده باشد، بقیه‌اش مهم نیست.

یك روز به خود من گفتند: از بین رفتن این كارخانه، برای من درست مثل این بود كه سر نهری نشسته باشم و مشغول شستن پارچه‌ای كهنه و ملوّث باشم و یكدفعه آب آن را از دستم بگیرد و ببرد. اهمیتش برای من این قدر بود.‌

تكلیف نیروی انسانی و كارگران آن كارخانه چه شد؟

خُب، این كارخانه نابود شد و حدود صد نفر بیكار شدند ولی از ایشان همچنان حقوق می‌گرفتند و گفته بودند: «حقوق شما پیش من محفوظ است، تا زمانی كه ورقه‌ استخدامی بیاورید.» كم‌كم این اشخاص برای خودشان كار پیدا كردند، جز بیست نفر كه به دلیل كهولت سن و پیری نتوانستند در جایی شاغل شوند و كسی به آنها كار نمی‌داد، و حقوقشان را همچنان مرحوم عالی‌نسب پرداخت می‌كرد.

نمی‌شود نفی مطلق كرد، ولی اینچنین انسانی در كجا پیدا می‌شود؟ به ویژه در میان كارخانه‌داران و سرمایه‌داران؟ ایشان اصولاً درخصوص ارزش انسان، كار و كارگر خیلی حساس بود و دقتهای فراوان به خرج می‌داد.

نوع كمكها و دستگیری‌های ایشان چگونه بود؟

فراموش نمی‌كنم كه یكی از آقایان اهل علم تهران می‌خواست دخترش را عروس كند، ولی تمكن جهیزیه نداشت. از بنده خواست به آقای عالی‌نسب اطلاع دهم.

ایشان به محض اطلاع مبلغی برای آن شخص فرستاد، گفتند: «كم است!» دوباره فرستاد. باز گفتند: «كم است!» برای سومین مرتبه فرستاد. بعد كه كار تمام شد، ایشان به من گفت: فلانی را زنها گول می‌زنند. من هر سال پانصد دست جهیزیه می‌دهم. بنابراین از چندوچون هزینه جهیزیه بی‌اطلاع نیستم، همان مبلغ اول برای جهیزیه متعارف كفایت می‌كرد.‌

تجلی عاطفه و انسانیت ایشان را در كجا دیدید؟ به عبارت دیگر كدام حادثه می‌تواند انسان‌دوستی و مهر و فقیرنوازی ایشان را نشان دهد؟

این اواخر شنیدم كه منزل مسكونی‌شان را عوض كرده و خانه‌ای در جایی بهتر تهیه كرده‌اند. نشانی گرفتم و به دیدنشان رفتم. نشسته بودیم كه در ضمن صحبت گفتند: «فلانی! من در آمدن به این خانه توضیحی دارم كه باید بدهم.» بعد گفتند: از مدتی قبل، احساس می‌كردم كه نزدیكان من آن‌گونه كه باید در كمك به دیگران با من همكاری نمی‌كنند؛مثلاً اگر می‌گفتم: ده هزار جفت كفش بخرید ببرید به مدارس پایین‌شهر، پانصد جفت می‌خریدند، یا در ساختن دبیرستانها و... دیدم همكاری نمی‌كنند. نشستم فكر كردم كه این چه دلیلی می‌تواند داشته باشد. فهمیدم كه ممكن است فكر كنند من آنقدر خواهم داد و بخشش خواهم كرد كه چیزی برای آنها باقی نخواهد ماند. بنابراین آمدم این خانه را خریدم تا مطمئن باشند كه اینجا هست و با دلگرمی و طیب خاطر این كارها را انجام دهند!‌

آن خانه را ایشان آن زمان به قیمت ششصد هزار تومان خریده بودند، اما می‌گفتند:«معادل همین پول، تا شش خانه هر كدام به قیمت صد هزار تومان برای نیازمندان تهیه نكردم و خانوارهایی را نبردم و در آن خانه‌ها ننشاندم، نیامدم اینجا بنشینم.» ایشان واقعاً اینطوری بود. من همیشه آرزو می‌كردم ایشان را ببرند به حوزه‌ها و مراكز علمی تا درس انسان‌دوستی و انسان‌مداری یاد بدهند و آقایانی از ایشان رقت قلب و عاطفه و انسانیت بیاموزند!‌

از دیگر كمك های ایشان به مردم چه می‌دانید؟

از جمله كارهای آموزنده‌ مرحوم عالی‌نسب این بود كه زمستانها پالتوهای دوخته شده می‌خرید و پشت ماشین می‌گذاشت و در محله‌های جنوب شهر به راه می‌افتاد. هر كس را كه می‌دید در زمستان پالتویی به تن ندارد، یك بسته از پالتوها را كنار او می‌گذاشت، با این استدلال كه:«اگر كسی پالتو داشته باشد، مگر می‌شود كه در زمستان آن را نپوشد؟ پس هر كس كه پالتو به تن ندارد، پالتو ندارد.»

ملاحظه می‌فرمایید كه این رفتارها چنان انسانی هستند كه اضافه بر خودشان نمی‌توان توضیح‌شان داد. یادم هست همان اوایل و مهمانی بار اول یك شب به من گفتند: «فلانی! یك وقت فكر نكنی چون شما طلبه هستید و از مشهد آمده‌اید، من مراعات نمی‌كنم. این داب من است و هر كس مهمان من باشد، من همین‌گونه پذیرایی می‌كنم و به گذاشتن چند نوع غذا عادت ندارم.»‌

آیا ایشان در حوادث و سوانح ملی نیز وارد عرصه‌ كمك و خدمت می‌شد؟

در زلزله‌ بویین‌زهرا، ایشان خودش به آنجا رفت؛ ولی پیش از اینكه از تهران خارج شود، رفته بود هرچه در كمد خانه از لباس و اسباب و وسایل بود، برداشته بود و با خودش برده بود، تا آنجا كه اهل خانه گفته بودند:« یك چیزی هم بگذارید برای خودمان بماند.» این سانحه ظاهراً در سال 1346 روی داد و زلزله‌ عجیبی بود. می‌گفتند: سه روز بعد از آنكه ما از زیر آوارها جنازه بیرون می‌كشیدیم، تازه ماشین از بعضی جاها آمد!‌

حضرت‌عالی به عنوان یك نویسنده و اسلام‌شناس چه تأثیری از ایشان گرفتید؟

برای ما جالب بود كه ایشان سر سال به جای اینكه خمس بدهند، خمس را برمی‌داشتند و بقیه را می‌دادند. معروف شده بود كه ایشان سرمایه‌دارند، ولی برای خودش چیزی نداشت، چون هرچه داشت، برای انفاق و بخشیدن بود. مرحوم علّامه جعفری كه با ایشان مأنوس بودند، نكته‌هایی را در جهتهای اقتصادی از ایشان استفاده می‌كرد. ما نیز همین‌جور بودیم و خدمت ایشان كه می‌رسیدیم، مغز اقتصادی و به اصطلاح مغز مردمی‌مان واكس می‌خورد و این مختصر مردم‌دوستی و محروم‌مداری را كه داشتیم، حرفهای ایشان جلا می‌داد. عالی‌نسب فرهنگی به تمام معنا هم بود و كسی بود كه در شكل‌گیری كتابخانه امیرالمؤمنین(ع) كه در نجف به وسیله‌ علامه امینی ساخته شد، خیلی كمك كرد. عجیب بود كه نجف به عنوان مركز و كانون تشیع و مهد علمی شیعه كتابخانه نداشت! تنها كتابخانه‌ای كه نجف به صورت رسمی داشت، كتابخانه شخصی چند نفر از علما بود، مثل مرحوم كاشف‌الغطاء و شیخ‌آقابزرگ و دیگران كه درش را بازمی‌گذاشتند تا طلبه‌ها بیایند و استفاده كنند.‌

كتابخانه‌ای كه علامه امینی از آن استفاده می‌كرد، در نزدیكی حسینیه‌ شوشتریها، هر روز فقط 4 ساعت باز بود كه آن هم بسیاری از روزها با روضه و مجلس ختم و سروصدا همراه می‌شد و نمی‌شد كسی مطالعه كند. بنابراین ایشان به متصدی آن كتابخانه گفته بود:«من می‌خواهم اجازه بدهید وقتی شما در را می‌بندید كه بروید بیایم و شما در را از پشت ببندید.» و او قبول كرد و در را به روی من می‌بست تا فردا صبح می‌آمد در را باز می‌كرد.‌از اینجا تصمیم گرفتند برای نجف كتابخانه‌ای درست كنند.

در نتیجه همین كتابخانه آبرومندی كه الآن هم هست، ساخته شد و عده‌ای از تجار تبریزی و تهرانی كمك كردند. مرحوم عالی‌نسب با مرحوم امینی خیلی مأنوس بود.‌

از روابط و مسایل مرحوم امینی و عالی‌نسب خاطرات دیگری هم دارید؟

یك بار كه ایشان برای زیارت مشرف شده بود، مشاهده می‌كند كه علامه امینی به طبقه‌ دوم ساختمان رفته و با عمله‌ها و بنا حرفی دارد! آقای عالی‌نسب متوجه می‌شود كه ایشان از چیزی ناراحت است. شب به منزل ایشان می‌رود و می‌پرسد:« شما آن بالا چه كار می‌كردید؟» آقای امینی جواب می‌دهد: «كسانی كه این پولها را می‌دهند تا این كتابخانه ساخته شود، مرا امین می‌دانند و من باید به نحوی اینها را خرج كنم كه ضایعات نداشته باشد.»

صحبت مرحوم آقای امینی درباره پاره‌آجرهایی كه عمله و بنا دور می‌انداختند و یا مقدار سیمانی كه كنار دیوار می‌ریزد، بود و اینكه ریخت و پاش صورت نگیرد. مرحوم عالی‌نسب اینجا چكی به مبلغ چهل هزار تومان می‌كشد كه: «این مال آن ریخت و پاشها!» و به مرحوم امینی می‌گوید:«شما خیالتان از این حیث راحت باشد. این وجه برای ضایعات. شما كه می‌توانید وقت خودتان را برای تكمیل الغدیر بگذارید، چه كار به عمله و آجر و سیمان دارید؟»

آقای عالی‌نسب به امام و انقلاب هم خیلی اعتقاد داشت، منتها به منظورهای انقلابی، نه به چیزهای دیگر... متأسفانه از اهل علم كسی عالی‌نسب را درست نمی‌شناخت. جز مرحوم آقای جعفری و مرحوم شهید بهشتی. این دو نفر انس دوجانبه‌ای با هم داشتند. آقای عالی‌نسب می‌گفتند: من در 23 رمضان هر سال دو ركعت نماز جانانه برای آقای بهشتی می‌خوانم.‌

موضع مرحوم عالی‌نسب درخصوص تحولات اقتصادی و اجتماعی چه بود؟ آیا نظر خاصی داشت؟

به عنوان مثال نسبت به قالی دستبافت خیلی حساسیت نشان می‌داد و از آن با عنوان مال‌التجاره‌ای ضدانسانی یاد می‌كرد، از آن‌رو كه در تهیه و انجام آن انسانها خیلی زجر می‌كشند، البته آن وقتها فرش ماشینی كم بود و عمده‌ فرشها دستباف بود.

بیان عجیبی در این خصوص داشت كه من هیچ وقت آن را فراموش نمی‌كنم. می‌گفت: «یك فرش دستباف ظریف، وقتی كارش تمام می‌شود و آخرین گره‌هایش توسط دست یك قالیباف زحمتكش زده می‌شود، از زیر چنین دستی كه بیرون رفت، زیر پای اعیان و اشراف و آقاپسرها و دخترخانم‌های لوكس و مشكل‌پسند می‌رود.» بنابراین نسبت به مسائل انسانی خیلی دقت عجیبی داشت. واقعاً و بدون اغراق به ریزترین و دور از ذهن‌ترین مسائل در امور انسان و مسائل انسان فكر می‌كرد و اهمیت می‌داد.‌

حضرت‌عالی نویسنده‌ دقیق‌النظری هستید. در طول رفاقت با مرحوم عالی‌نسب آیا به دقت‌نظر خاصی برنخوردید كه خیلی شگفت‌آور باشد؟

درباره‌ هتل‌ها و ساختمانهای لوكس توجه ظریفی داشت كه واقعاً عجیب است. می‌گفت:«یك هتل وقتی ساخته می‌شود و آماده می‌گردد، آخرین كارش این است كه به كف آن برق می‌اندازند. آخرین مرحله‌ای كه پس از هزاران كار كوچك و بزرگ وجود دارد، دست آن كارگر لاغر و یتیمی است كه با انگشت‌هایی استخوانی، موزائیك‌های هتل را ساب می‌زند تا براق شود. بنابراین، دستهای زحمتكش یك فقیر آخرین دستی است كه یك هتل را آماده می‌كند، آن وقت اولین پایی كه پا به این هتل می‌گذارد، پای مردان و زنان پاشنه‌بلند و شیك‌پوش بی‌خبر از همه چیز و همه جاست كه می‌آیند و اینجا دور هم جمع می‌شوند تا ملكه زیبایی را انتخاب كنند!»

اشاره‌شان به رسمی بود كه آن زمان معمول بود و همه ساله زیباترین زن سال را انتخاب می‌كردند و اسمش را می‌گذاشتند: ملكه‌ زیبایی. شما دقت كنید و ببینید ایشان باید دارای چه دقت نظر و چه حساسیت روحی باشد كه به چنین مسئله‌ای توجه كند و این جور بیان كند كه: آخرین دستی كه كار یك هتل اشرافی را تمام می‌كند، دست كیست و اولین پایی كه وارد می‌شود و روی آن موزاییك‌های براق پا می‌گذارد، پای كیست! خیلی عجیب بود. واقعاً خداوند به ایشان مغز عجیبی داده بود، از نظر دقت و تفكر، فوق‌العاده دقیق، دقیق و توام با عواطف انسانی و مبادی دینی.

این سه چیز را ما تا حالا كه به این سن رسیده‌ایم، ندیده‌ایم كه كسی این سه مؤلفه را با هم داشته باشد: مغز آنقدر دقیق و حساس نسبت به زندگی انسان و قلب آنقدر عاطفی، و عقل آنقدر پرشعاع و متكی به عقلانیت دینی و قرآنی.‌

ظاهراً مسافرتی نیز با هم به قم داشتید. از آن مسافرت صحبت كنید.

مرحوم عالی‌نسب نسبت به جمع كردن و سامان دادن فقیرانی كه در كوچه و خیابانها هستند و دادن كار به آنها اصرار داشت و شرعاً هم سائل بر كف مذموم است؛ بنابراین به این فكر می‌كرد كه كار درست كند و به بیكاران كار بدهد.

بنابراین در كمك كور به سائلان احتیاط می‌كرد، ولی تا آنجا كه می‌توانست، در كار و تولید می‌كوشید.‌یك وقتی ایشان را بردیم قم و چند برنامه برایش گذاشتند و ایشان هر كجا می‌رفت درباره‌ مسائلی كه باید انجام بشود در جمع آقایان صحبت‌هایی می‌كرد و صبح‌ها هم با هم به حرم می‌رفتیم. هر وقت كه سائلی می‌آمد و دست دراز می‌كرد، ایشان متأثر می‌شد و به فكر فرو می‌رفت. بعد كه سفر تمام شد و داشتند به تهران برمی‌گشتند، به پول آن زمان پنج هزار تومان دادند و گفتند: من نمی‌دانم چه كسی مستحق است. این مبلغ را شما به مستحقان برسانید.‌

آیا تغییری در اخلاق و روحیات ایشان مشاهده كردید؟

تا اواخر عمر ایشان همواره بر مشی خودش بود. آخرین بار كه رفتم، ایشان مریض‌احوال بود. آقای میرحسین موسوی هم حضور داشت. از جمله چیزهایی كه آقای موسوی گفت، این بود كه خطاب به آقای عالی‌نسب ابراز داشت: «مردم از بابت زحمت‌های شما در دوران جنگ و اداره‌ جنگ و اقتصاد كشور خیلی ممنون و قدردان هستند.» ولی آقای عالی‌نسب نمی‌شنید. آقای میرحسین موسوی چند بار تكرار كرد تا ایشان متوجه شد و گفت: «نه، قابلیت و استعداد خود شما بود. من كاری نكردم.» با این حال او تا زمانی كه می‌توانست كار كند، در همه‌ مراحل می‌كوشید خدمت كند و در عین حال آنچه خیلی اهمیت دارد، این است كه او می‌خواست به اسلام عمل كند و اقتصاد اسلامی را به منصه‌ ظهور برساند.

بنابراین وقتی در جلسه‌ای، چند نفر از تحصیل‌كردگان غربی، نظریات غرب‌گرایانه اقتصادی را ابراز كرده بودند، ایشان خیلی با ملاطفت گفته بود:«آنچه آقایان می‌گویند، نظریه‌هایی است كه من رفته و از نزدیك در كارخانه‌های غربی دیده‌ام. بنابراین از آنها بی‌خبر و بی‌اطلاع نیستم.» بعد جزوه‌ای (گزارش الحیاه) را كه آیات و روایات اقتصادی در آن جمع شده بود، از جیبش درآورده و بالا گرفته بود كه:«ما شهید داده‌ایم كه به اینها عمل شود و اینها عملی شود، والّا این نظریات غربی چیزی است كه یكی از آنها را شاه هم انجام می‌داد.‌»

بسیار بجا خواهد بود كه از ظرافت آقای عالی‌نسب صحبت كنید.

ایشان در عین حال آدم ظریفی بود. نقل می‌كرد: یك بار رفته بودم به تبریز. فرزندان یكی از تاجران بزرگ تبریز پیش من آمدند و از امساك پدرشان گلایه كردند كه: به هیچ قیمتی حاضر نمی‌شود خرج كند و از من خواستند با او صحبت كنم. من به دیدن او رفتم. تازه نشسته بودیم كه آن بازاری برگشت، به من گفت: فلانی! شنیده‌ام خیلی پول خرج می‌كنی! چطور دلت می‌آید پولی را كه این‌قدر به زحمت به دست می‌آید، همین‌جوری خرج كنی و از دست بدهی؟ دیدم رفته‌ام او را نصیحت كنم، او دارد مرا نصیحت می‌كند كه: اینقدر پول خرج نكن!‌

درست است كه با هم ملاقاتی نیز با شهریار داشتید؟

بله یك سفر با هم به تبریز رفتیم و ایشان در تبریز بودند و به منزل پدرخانم ایشان وارد شدیم كه یك فرد محترم بازاری بود، سید و معمم هم بود، مثل سنت برخی از بازاری‌ها كه معمم هم بودند. بسیار مایل بودم كه مرحوم شهریار را ببینم. آقایی به‌نام آقای حبشی‌زاده بود كه با شهریار رفیق بود، با آقای عالی‌نسب هم دوست بود. ایشان تماس گرفت و عصری، دو ساعت به منزل آقای شهریار رفتیم. در منزل شهریار، گلی در طاقچه بود كه خیلی زیبا بود؛ ولی نمی‌توانستم بفهمم واقعی است یا مصنوعی. پرسیدم:«استاد! این گل واقعی است؟» گفت:«نخیر، مصنوعی است.» من نگاه كردم، دیدم نمی‌شود این مصنوعی باشد. شهریار گفت: نخیر، مصنوعی است. آن را یك خانم تبریزی با دست خودش ساخته است، از نرمترین و لطیف‌ترین، پرهایی كه در زیر بال پرنده‌ها می‌روید. عجیب است كه عین گل بود. بعد شهریار جمله‌ای گفت كه یك دیوان شعر بود. گفت: «اینجا گل و بلبل یكی شده‌اند!» چند تا شعر هم برای ما خواند كه الآن یادم نیست.‌

در همین سفر آقای عالی‌نسب گفت: دانشمندی هم در تبریز هست به نام آقای جعفرسلطان القرائی كه اهل علم و فضل و كمال بود، كتاب‌هایی هم نوشته بود، به دیدن او هم رفتیم. در مجموع سفر بسیار خوب و فراموش نشدنی بود.‌

شما جمله‌ای در باب تورم از آقای عالی‌نسب نقل نموده‌اید با این مضمون: «تورم مالیاتی است كه اغنیا، به میل خود به گردن فقرا می‌بندند.» آقای عالی‌نسب با اینكه تحصیلات نداشت، این مطالب را چگونه بیان می‌كردند؟

اتفاقاً مسئله ما همین است. ایشان خیلی مغز عجیب و غریبی داشت و مطالب مهمی را بیان می‌كرد. بیانش هم فوق‌العاده بود و انصافاً هر مطلبی را كه می‌خواست بگوید، واقعاً عالی بیان می‌كرد. این جمله‌ ایشان خیلی ظریف است.

آقای جعفری نقل می‌كرد: یك وقت كسی گفت: «من دارم شعرهای مزخرف و به‌دردنخور را جمع می‌كنم تا آیندگان بدانند كه چه حرف‌های مفتی زده شده است!» یكدفعه آقای عالی‌نسب برگشت گفت: احتیاجی به این كار نیست، چون در آینده هم كسانی خواهند بود كه مزخرف بگویند! آقای جعفری نسبت به هوش ایشان اعجاب داشت و همواره عقل ایشان را می‌ستود.

قبول دارید كه آنچه ایشان درباره‌ آخرین دستی كه كار هتل را تمام می‌كند و اولین پایی كه به روی سنگفرش‌های هتل می‌آید، بیان كرده است، آدم را یاد شخصی مثل ویكتور هوگو می‌اندازد و از ظرافت هنری موج می‌زند؟

همین‌طور است. واقعاً جمله غیرعادی است. شما فكر كنید كه این را كسی می‌گوید كه ادیب و هنرمند و نویسنده و شاعر نیست. آن وقت آن را در میان هزارها مشغله و حرف و حدیث می‌گوید، و به چنین مسئله‌ای توجه می‌یابد. من با شما موافقم: بله، می‌شود گفت ایشان یك متفكر بود. عالی‌نسب از نظر ذهن حادّ، و مسائل انسانی خیلی عجیب بود. خیلی عجیب.من فكر می‌كنم چنین ذهنی یك مقدارش موهبت الهی بود. یعنی خداوند این ذهن بیدار و این عقل نورانی را به او بخشیده بود، منتها او از آن استفاده می‌كرد و به اصطلاح افتاده بود توی این خط كه استفاده كند و استعدادش را شكوفا سازد. 

در روایت هم آمده است كه خداوند به كسانی موهبت‌هایی می‌دهد و استعدادهایی می بخشد. اگر استفاده كردند، مثل آب چشمه می‌ماند كه هرچه بكشند و استفاده كنند، زیاد می‌شود و اگر استفاده نكنند، مثل یك چیز متروك می‌شود و عنكبوت به آن تار می‌بندد.

وفات ایشان برای شما حاوی چه فكر و اندیشه‌ای بود؟

عالی‌نسب در نهایت حد ممكن از عواطف انسانی‌اش استفاده می‌برد. چون نظام عالم بر موت است: «انك میّت و انهم میتون» بنابراین آدم آرزو می‌كند، كاش این‌گونه كسان همیشه بودند و جاودانه می‌ماندند. یعنی همیشه و همواره حضور داشتند. ولی نظام عالم بر این نیست. آدم‌هایی هستند مثل صدام كه هرچه زودتر از دنیا بروند، آدم خوشحال‌تر می‌شود. آدم‌هایی هم هستند كه آدم آرزو می‌كند همیشه باشند و آدم آنها را ببیند و سخنشان را بشنود. مثل مرحوم عالی‌نسب كه انسان آرزو می‌كند: كاش مرگ در زندگی این مرد نبود و او هیچ وقت نمی‌مرد.

برگرفته از روزنامه اطلاعات
مصاحبه توسط :كریم فیضی

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : محسن زهتابچی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان